باد موهايم را بر اشفته است. من وتو و تنهايي ما كه اكنون به هم نزديك است.تو صداي دم زدن مرا مي شنوي و ان سوسك را كه برگي بر دوش مي كشد را هم مي بيني.
بعد كلمات ...كه در اعماق مغزت به طور نا شناخته در حركتند و چشم هايي كه پر مي شود از نگاه و
لبريز مي شود اما هيچ وقت پاشيده نمي شودو من...
پيش هم مي نشينيم و با جمله ها در هم اب مي شويم.
كنارمان را مه گرفته.
هوا امواج غم زده ي ارغواني اش را بالاي سرمان مي غلتاند.
بوي سرخس تند است وقارچ هاي قرمز رنگ.
من روي تنه ي پوسيده ي كاج قدم مي گذارم از كهنگي لهيده است.
صداي وزغ از زير علف ها مي ايد وصداي صنوبرهاي پير.
هيچكس انجا نبود.اواز من وتو كه بهم تكيه داده ايم زاغ هاي خواب را بيدار ميكند.
سگ ها در دور دست پارس ميكنند. ببين ببين..
(سگي به ما نزديك ميشود) حالا در حلقه ي زمان ما گير مي افتد
دنياي ما با ستاره هاي نور روشن مي شود
و ما بايد زود بازگرديم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390 16:12 توسط شهرزاد
|